![]() |
![]() |
|
| بشین تا برات بگم تنهائی چه رنگیه |
این جا طاق بستان تو شهرمونه... اینم که منم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:46 توسط هیچ کس |
|
|
اینم سبحان....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:53 توسط هیچ کس |
|
|
اینم عکس های شمال امسال...
واقعا خوش گذشت...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:11 توسط هیچ کس |
|
|
اینم داداشم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:4 توسط هیچ کس |
|
|
سلام...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:41 توسط هیچ کس |
|
|
امروز تو شهرمون کلی برف بارید... منم که عاشق برفم... چیزی ندارم بگم فقط عکسارو ببینید... و چهره ی منو تحمل کنید..
نامرد نظر بذار... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:53 توسط هیچ کس |
|
اینم امیر حسین... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 15:25 توسط هیچ کس |
|
|
تصور کنید: یه نفر پشت در واستاده و هی در می زنه. می دونی کیه.دل خوشیم ازش نداری. نمیدونی اگه در رو باز کنی چی می شه.همه چیز خوبه، یا باز هم مثل قبله.پس ترجیح می دی در رو باز نکنی. هی در می زنه...باز هم دوباره...ودوباره...و دوباره... دستتو می ذاری رو گوشت تا صداشو نشنوی.ادامه می ده... صدای موسیقی رو بلند می کنی...باز هم... بالشو رو گوشت می ذاری و سعی می کنی بخوابی...تو اتاق قدم می زنی... آواز می خونی... سعی می کنی کتاب بخونی... باز هم... اما در طول تمام این کار ها صداشو می شنوی...هی در می زنه... هی می زنه...آروم...غمگین...خسته... با نفرت... صبور... تا کی دلت میاد پشت در نگهش داری؟صدای گریه اشو بشنوی؟ نه می تونی سرش داد بکشی نه تحمل ضربه هاشو داری. از یه طرف می خوای دست از سرت برداره،از یه طرف به حضور اون زنده ای.نمی خوای بره. حالا فکر کن یکی رو از قلبت انداختی بیرون و الان واستاده پشت در وتو راش نمی دی و هی در می زنه. تا کی می تونی دووم بیاری؟تا کی دلت میاد؟هر کسی هم باشه دلش می خواد بالاخره درو باز کنه. یا نه؟به همین راحتی می گی هر چی شد به درک؟ هان؟ چی کار می کردید؟ راستی سلام به شیرین جون ... به قلب من خوش اومدی... بیا تو... راحت باش... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:49 توسط هیچ کس |
|
|
مگه پول چی رنگی بود که فروختی باز منو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:24 توسط هیچ کس |
|
|
بخند آدمک!
آدمک آخر دنياست بخند امضاء: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 19:32 توسط هیچ کس |
|
اما هیچ وقت نفهمیدی ... نفهمیدی که چرا وقتی بارون میومد ... تو خیس نمی شدی ... یادمه بعد رفتنت ...یه روز اومدی گفتی نمیدونم چرا وقتی پیش تو بودم ... بارون می اومد اما من خیس نمی شدم ولی حالا خیس خیس می شم... هیچ وقت نفهمیدی... که ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 18:38 توسط هیچ کس |
|
|
آيا اين تقدير من است؟!!..
لعنت به این دنیا... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 19:54 توسط هیچ کس |
|
|
چقدر باید گریه کنم
از منو گریه دل بکن...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 19:33 توسط هیچ کس |
|
|
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه
تا سکوت هر شب من با هجومت روبه رو شه بی هوا بدونه مقصد سمت طوفان تو میرم منو درگیر خودت کن تا که ارامش بگیرم با خیال تو هنوزم مثه هر روز و همیشه هر شبه حافظه ی من پر تصویر تو میشه با من غریبه گی نکن با من که درگیر توام چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:22 توسط هیچ کس |
|
نمونده از جوونی ام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:44 توسط هیچ کس |
|
تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن خاطرات مو نگهدار اما دستامو رها کن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:29 توسط هیچ کس |
|
|
رفیق من سنگ صبور غم ها
به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای روبه زوالی دارم مجنونم و دل زده از لیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 19:47 توسط هیچ کس |
|
امشب حس عجیبی دارم...دوباره این دله خسته هوای تورو کرده . خدایا توی این ۶میلیارد ادم چرا من...چرا من باید این همه درد رو تحمل کنم.. مگه من چی کار کردم ...به کدامین گناه من مجرم به تنهاییم... خدایا مگه تحمل من چقدره ... بخدا دیگه بریدم... تا کی باید شبا به اسمون نگاه کنم تا کی ... بخدا هر روز از بس که گریه می کنم با پاهای گلی به خونه بر میگردم... اما بازم دمت گرم... هر چی باشه تو خدایی و ما بنده ی تنهای تو... خدایا کمکم کن... دارم کم میارم... خدایا...خدایا... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 18:37 توسط هیچ کس |
|
|
اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو ..چه انديشه غريبی است اين انديشه ها وقتی به تو مي انديشم دلم برای خودم تنگ ميشود. در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم. چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن. دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند. چه انديشه ها که در خيال خود ندارد. وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند شکسته در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها. چه دلگیرند اين لحظات. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 17:28 توسط هیچ کس |
|
تنها ترین من تنها نذار منو... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 17:18 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو میشکنه
گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه |
|
RSS
|